فرشته بهاری من به این دنیا خوش اومدی
سلام به دختر عزیزم ...........سلام به نور چشمان مامان ...........سلام به تینا دختر ناز منو
بابایی .............عزیز دل من باورم نمیشه که بلاخره انتظار به سر اومد و تو فرشته کوچک من پا
بر روی زمین گذاشتی و شدی تمام دنیای منو بابایی ....عاشقانه میپرستمت
میخوام از اولین روز اولین لحظه و اولین ثانیه که دیدمت بگم:
روز سه شنبه 13 اردیبهشت ساعت 6 بعد از ظهر تو حسابی تو دلم تکون میخوردی و خودتو
جمع میکردی دردی زیر دلم میپیچید منم هی بهت مگیفتم دخترم صبر کن تا فردا صبح سر موقع
بیایی ....بلاخره من با این دردا سر کردم وآخرین شب دو نفره منو بابایی
با بیخوابی و هیجان من تموم شد طفلی بابایی خیلی هیجان داشت اما به روی خودش
نمیاورد.....صبح روز چهارشنبه 14اردیبهشت ساعت 6 صبح من تو بابا یی مامانی من و مامانی
بابایی به طرف بیمارستان حرکت کردیم بعد از انجام کاراهای پذیرش من به اتاق زایمان رفتم در
آخرین لحظات صدای قلب تو و وضعیت قرارگرفتنت تو دلم چک شد که تو همچنان سرت بالا بود
من دیکه بیخیال زایمان طبیعی شدم ....به سری ماما به سراغم اومدن و گفتن دکترت اومده و
منتظر توه که بری اتاق عمل وایییییییییییی نمیدونی چه حسی داشتم نمیدونم چرا اون لحظات
برام مثل یه خواب بوده وقتی داشتم با لباس اتاق عمل به سمتش میرفتم یه ماما بهم گفت
مامانت میخواد باهات خداحافظی کنه منم راستش دلم نمیخواست تو اون لحظات ببینمشون
چون حس غریبی بهم دست میداد اما باز رفتم جلوی در اتاق زنان و مامانم بابایی و مامان بابایی
رو دیدم که بعدا فهمیدم مامانم بعد از رفتن من کلی گریه کرده .....وقتی وارد اتاق عمل شدم
دکترم با مهربانی و لبخند همیشگی منتظرم بود ازش درخواست کردم که اگه عمل من 10
دقیقه طول میکشه زمانشو کم کنه بشه 5 دقیقه ....دکتر هم لبخندی زد و گفت نگران نباش
زودی تموم میشه بعداز اینکه منو رو تخت اتاق عمل خوابوندن یه حس عجیبی بهم دست داد یه
حس ترس همراه با خوشحالی اما راستیتش ترسه بیشتر بود دکتر بیهوشی اومد بالا سرم چقدر
هم مهربون بود خداییش ازم پرسید که چه نوع زایمان روانتخاب کردی منم گفتم بی حسی
میخوام باشه اونم گفت نمیترسی گفتم نه ترسی نداره گفت آفرین چه دختر شجاعی منم یکم
دلگرمی گرفتم و اون هم سریع آمپول بی حسی رو آماده کرد و به من گفت که به سمت جلو
خم بشم و بلاخره آمپول به کمر من تزریق شد یه دردی عجیب داشت و کلا کمرم بی حس شد
پاهام حس داشت اما رحمم بی حس شده بود دکتر کارشو شروع کرد فقط درمورد عمل اینو
بگم که همه چیو حس میکردم حتی بریدن شکم و لحظه ایی که تینارو از رحمم خارج کردن رو
حس کردم خیلی لحظه قشنگی بود وقتی صدای تینا رو شنیدم که با گلوی پر از آب داشت گریه
میکرد نمیدونم چرا گریه کردم خیلی اشک ریختم باعث شد ضربان قلبم بره بالا اما باز خودمو
کنترل کردم بعد از چند ثانیه دیدم که تینا همون که 9 ماه منتظر اومدنش بودم لای یه پارچه سبز
آوردن بالای سرم تا دیدمش باز ضربان قلبم رفت بالا و تنها کاری که کردم این بود که پیشونیشو
بوسیدم و دیگه پرستار تینا رو برد بعد هم دکتر شروع کرد به بقیه کارها ...........تو ریکاوری هم
یه لحظه تنگی نفس گرفتم اما پرستار اومد و یه امپول بهم تزریق کرد و حالم بهتر شد ....بعد از 15 دقیقه منو بردن بالا قشنگ ترین لحظه ایی که دوباره اتفاق افتاد دیدن مهدی با چشمان پر از
اشک بود که حالمو پرسید و اولین حرفش این بود که دخترمون خیلی نازه ...منم خیلی
خوشحال بودم منو به اتاق خصوصی منتقل کردن و بعد از چند دقیقه تینا رو آوردن وای که چقدر
بیتاب دیدنش بودم و باز لحظه قشنگ دیگه ایی که اتفاق افتاد اولین باری که تینا شروع کرد به
مک زدن خیلی خیلی لحظه خوبی بود دوست داشتم اون لحظه همه چیو فداش کنم حتی
جونمو ..............وقت ملاقات هم خاله های تینا خاله لیلا خاله طلایه و خاله ستاره اومدن کلی
هم رو حیه گرفتم و کلی هم در مورد تینا شوخی کردن و اونا هم رفتن شب شد موقع خواب که
تینا پیشم بود تا صبح نخوابیدم و نگاهش کردم و فردا صبح هم مرخص شدممممممممم و این
شد که تینا ی من دختر خوشگلم دختر نازم با وزن 3 کیلو و قد 52 در بیمارستان رسالت(رویال) با
دستان توانمند دکتر خوبم نادره شایگان با پاهای کوچیکش قدم به این دنیا گذاشت ............
تنها حال گیری که داشت این بود که تینا از روز سوم زردی گرفت و چون گروه خونی من منفی و
خودش مثبت شده و به باباش رفته یکم مراقبت بیشتری میخواست من که خیلی ترسیدم چون
دکترمیگفت باید بستری بشه و بره زیر دستگاه اما من نزاشتم و آوردم خونه خودم زیر دستگاه
ازش مراقبت کردم تا این که بهتر شد و آزمایش خود گرفتن و گفتن بهتر شده اما روز 5 بود که
دیدم دوباره داره زرد میشه ...دوباره مراقبت و نگهداری و پرهیز غذایی من و اینکه همون روزای
اول کلی لاغر شدم از غصه اما باز دیروز یعنی روز 8 بردم آزمایش گفتن خوبه و عددش 11 هست
اما باز باید مراقب باشی ....الان بهتر شده اما باز یکم چهرش زرده گذاشتم خوب خوب که شد یه
عکس ناناز ازش بزارم تو وبلاگش
امیدوارم خاطره زایمان من کمکی هم به خواننده هاش بکنه و از پرحرفی من خسته نشده باشید .


فرشته بهاری من به این دنیا خوش اومدی
